برای مشاهده به ادامه ی مطلب بروید!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 13:50  توسط عرفان بهمنی | 
هر چه می خواهد دل تنگت بگو
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 11:51  توسط جواد پوریان | 

 سلام و عرض ادب

بعد از مدتها گفتم سری به وبلاگ شما بزنم

دیدم هیچی نیست ببینم!!!

نمیدانم درس میخونید یا نه

اما این وبلاگ مال شماست و پوسته ی خارجی برق ۸۹ رازی رو شامل میشه و ظاهرا در درون خاموش و سوت و کوره

اما به هرحال دعوتید به خوانش شعر

:

 

 

 

این را کودکی در خواب به من گفت

این مشاعره
تازه شروع میشود

تو با قلم

من

با خون


نون بده


و من از خواب پریدم



سلمان انفرادی

 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم بهمن 1391ساعت 1:31  توسط سلمان انفرادی | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعت 3:49  توسط مهدی حیدری | 

 

 

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید چشمانش تار شده بود و گام هایش مردد و لرزان بود .

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می شدند اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را برایش مشکل می ساخت.نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند.یا وقتی لیوان را می گرفت شیر از داخل آن به روی میز می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.
پسر گفت باید فکری برای پدربزرگ کرد.به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سروصدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.پس زن و شوهر برای پیر مرد در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.در آنجا پیر مرد به تنهایی غذایش را می خورد.در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت می بردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا می دادند.
گهگاه آنها که چشمشان به پیرمرد می افتاد و متوجه می شدند همچنان که در تنهایی غذا می خورد چشمانش پر از اشک است. اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او می دادند.

اما کودک 4ساله شان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود. یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.پس با مهربانی از اوپرسید:

پسرم داری چی می سازی؟

پسرک هم با ملایمت جواب داد:یک کاسه ی چوبی کوچک. تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدم.و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 13:40  توسط جواد پوریان | 
 
 

جملاتی بسیار زیبا از «چارلی چاپلین»

جملاتی بسیار زیبا از «چارلی چاپلین»
ازدواج مثل بازار رفتن است تا پول و احتیاج و اراده نداری بازار نرو...
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:9  توسط مهدی حیدری | 
سلام دوستان. منم سلمان، کسی که قرار بود در جواب کامنتی از دوستمون با نام مستعار محمد آخرین مطلبشو تقدیم همکلاسیهاش که اکثرا  نمیشناسیدش کنه ....

این مطلبو با یه جمله در جواب محمد به پایان میبرم :::::::

من آنم که حتی نزدیکانم مرا با این نام نمیشناسند ......من آنم که ناشناس بودن را دوست دارد ....و تو آنی که نیاز به خودنمایی داری ....پس بنما ...بنما که وقت زیاد است ....اما خوب بنما ....که فرصت کم .......

بدرود  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 15:42  توسط سلمان انفرادی | 
اقای محمد که فامیلی هم نذاشتن ادعا کردن که وبلاگ مال برق ۸۹ ....

اما نظر نداشتن شماهم کلاسیا باعث این وضع میشه که وبلاگ سرد و خاموش بشه!!!

به هرحال وظیفه دونستم که از طرف بچه های کلاس و خودم وبرای ثبت تاریخی -که ممکنه وبلاگمون یه

روزی زیرخاکی شه- به  شاگرد برترای کلاس این موفقیتو تبریک بگم.

الکترونیک:                                                     قدرت:               

نفر اول:اقای حق شناس                                 نفر اول:اقای لبو حسینی

نفر دوم:اقای حسینی زند                                نفر دوم:اقای فریادیان

نفر سوم:اقای کاظمی                                    نفر سوم:اقای ابوعلی

منتظر موفقیت های بیشتر همه ی بچه های کلاس هستم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 23:49  توسط راضیه احمدی | 
صدای ساز می آید به گوشم باز
مگر اینجا بجز من هم کسی هست؟
چه ساز پرغمی او می نوازد؛هرکه هست
حتما غمی دارد.
چقدر غمناک مینوازد دمادم دم در آن نِی تا بگوید غصه هایش را
...
دل بشکسته و غمدیده ای دارد
و شاید خوب می فهمد زمان و لحظه های تلخ هجران را
و شاید خوب میداند هِجای(بی کسی)ها را
و شاید فصل فصلِ قصه های قلب بشکسته.

نمی دانم
ولی انگار ساز او شکایت دارد از عالم
شکایت دارد از آدم
و می گوید:
چرا قسمت چنین شد
هر چه شد بد شد
خوشی ها رفت و سرفصل تمام زندگی غم شد
و شکل خنده از لب های ما کم شد
چرا بد شد!!؟؟

سکوت جالبی یک لحظه جاری شد
تمام دشت با یک دم؛از صدای نِی عاری شد
هِِِی
دوباره می دمد در نِی
چه سازی می نوازد او؛چه سازی می نوازد قلب من؛اینجا بجز من که کسی نیست!
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1390ساعت 10:16  توسط سلمان انفرادی | 
تو سکوت می کنی

فریاد زمانم را نمی شنوی !

یک روز من سکوت خواهم کرد !
...

تو آن روز

برای اولین بار

مفهوم "دیر شدن " را خواهی فهمید !!

حسین پناهی
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 20:25  توسط سلمان انفرادی | 
هنوز حرف پیرمرد عصابدست را یادم نرفته که
گفت مثل عصا باش
هزار بار زمین بخور اما اجازه نده
اونی كه بهت تكیه داده حتی یه بار هم زمین بخوره...
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم آذر 1390ساعت 21:27  توسط سلمان انفرادی | 
همه دخترا میگن : که پسرا دروغ می گن ؛ ولی پسری که راست می گه هیچ دختری دوستش نداره ... !!!
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 22:57  توسط سلمان انفرادی | 
دلتنگی..................................حاضر! غم.......................................حاضر! درد.......................................حاضر! دوری.....................................حاضر! عشق.................................؟؟؟؟؟؟؟ بلندتر می خوانم......عشق................؟؟؟ باز هم نیامده غیبتهایش از حد مجازش بیشتر شده اخراجش می کنم!!!! با آنکه نمی شود اما زندگی را ادامه می دهم...! مشق هر شبتان همین باشد "جای عشق برای همیشه خالیست...
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 22:50  توسط سلمان انفرادی | 
دلم فـــــال می خواهـــــد
قهـــــوه ... تــاروت ...
نمی دانــــــم ؟!
هر چه باشــــــد
هر چه نقـــــش تـــــو را در این روزهـــــای بــیرنــــگ
...
......پــــر رنــــگ کنــــد !
دلم پــر است
از این همــــــه روزهــــــای خـــــــــالی از تو !!!
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 22:44  توسط سلمان انفرادی | 
کمی خواب به من قرض می دهی ؟

امروز جز فقر چیزی ندارم.

شاید فردا ، فردا لبریز از با تو بودن باشم،

آن هروقت هرچه خواهی پیشکش تو خواهم کرد.

راستی امروز را چه کنم ؟

کمی خواب به من قرض میدهی ؟

شاید در خواب با تو باشم ....
+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آذر 1390ساعت 22:43  توسط سلمان انفرادی | 

خدایا وقتی ازم گرفتی و بهم بخشیدی ، فهمیدم که معادله زندگی ، نه غصه خوردن برای نداشته هاست و نه شاد بودن برای داشته ها . . .

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 23:48  توسط سلمان انفرادی | 
وقتی فهمیدی قرار نیست با هر زن یا دختری که دوست شدی ، به رختخواب بری...

هر وقت یاد گرفتی بدون توقع دوستی کنی،بجای اینکه انتظار داشته باشی تا زنانگی‌ای در دوستی‌ات خرج شود...

هر وقت فهمیدی هر کسی که دوستت شد دوست‌دخترت نیست و برای جواب ِ سلام‌اش باید به یک علیک محترمانه فکر کني نه به پیدا کردن ِ یک مكان خالی...

اونوقت میتونی روی همراهی و همدلی یه دختر به عنوان جنس مخالفت حساب کنی.....
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 23:42  توسط سلمان انفرادی | 
وقــتی خواستن ها بوی شهوت میدهند ...
وقــتی بودن ها طعم نیاز دارند ...
وقــتی تنهایی ها بی هیچ یادی از یار ؛ با هر کسی پر میشود ...
وقــتی نگاه ها ؛ هرزه به هر سو روانه میشود ...
وقــتی غریزه ؛ احساس را پوشش میدهد ...
وقــتی انسان بودن ؛ آرزویی دست نیافتنی میشود ...
نــه دیگر نمی خواهمش ؛ نــه او را و نــه هیچ کس دیگر را ... !!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1390ساعت 23:39  توسط سلمان انفرادی | 
بس که نادیدنی از مردم دنیا دیدم ....

 

روشنم گشت که آسایش نابینا

 

چیست......

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آذر 1390ساعت 19:29  توسط سلمان انفرادی | 
به آنجا رسیده ام که می دانم...

دنیا مال خودش نیست...

و من مال خودم نیستم...

من زندگیم را....
برای کس دیگری زندگی کردم.......... که نمی دانم کیست!!
عكس تصویر تصاویر پیچك ، بهاربيست Www.bahar22.com
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 14:25  توسط سلمان انفرادی |