برای مشاهده به ادامه ی مطلب بروید!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 13:50  توسط عرفان بهمنی | 
هر چه می خواهد دل تنگت بگو
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 11:51  توسط جواد پوریان | 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم تیر 1391ساعت 3:49  توسط مهدی حیدری | 

 

 

پیرمردی ضعیف و رنجور تصمیم گرفت با پسر و عروس و نوه ی چهارساله اش زندگی کند.دستان پیرمرد میلرزید چشمانش تار شده بود و گام هایش مردد و لرزان بود .

اعضای خانواده هر شب برای خوردن شام دور هم جمع می شدند اما دستان لرزان پدربزرگ و ضعف چشمانش خوردن غذا را برایش مشکل می ساخت.نخود فرنگی ها از توی قاشقش قل می خوردند و روی زمین می ریختند.یا وقتی لیوان را می گرفت شیر از داخل آن به روی میز می ریخت.پسر و عروسش از آن همه ریخت و پاش کلافه شدند.
پسر گفت باید فکری برای پدربزرگ کرد.به قدر کافی ریختن شیر و غذا خوردن پر سروصدا و ریختن غذا بر روی زمین را تحمل کرده ام.پس زن و شوهر برای پیر مرد در گوشه ای از اتاق میز کوچکی قرار دادند.در آنجا پیر مرد به تنهایی غذایش را می خورد.در حالی که سایر اعضای خانواده سر میز از غذایشان لذت می بردند و از آنجا که پیرمرد یکی دو ظرف را شکسته بود حالا در کاسه ای چوبی به او غذا می دادند.
گهگاه آنها که چشمشان به پیرمرد می افتاد و متوجه می شدند همچنان که در تنهایی غذا می خورد چشمانش پر از اشک است. اما تنها چیزی که این پسر و عروس به زبان می آوردند تذکرهای تند و گزنده بود که موقع افتادن چنگال یا ریختن غذا به او می دادند.

اما کودک 4ساله شان در سکوت شاهد تمام آن رفتارها بود. یک شب قبل از شام مرد جوان پسرش را سرگرم بازی با تکه های چوبی دید که روی زمین ریخته بود.پس با مهربانی از اوپرسید:

پسرم داری چی می سازی؟

پسرک هم با ملایمت جواب داد:یک کاسه ی چوبی کوچک. تا وقتی بزرگ شدم با اون به تو و مامان غذا بدم.و بعد لبخندی زد و به کارش ادامه داد.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 13:40  توسط جواد پوریان | 
 
 

جملاتی بسیار زیبا از «چارلی چاپلین»

جملاتی بسیار زیبا از «چارلی چاپلین»
ازدواج مثل بازار رفتن است تا پول و احتیاج و اراده نداری بازار نرو...
 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:9  توسط مهدی حیدری | 
اقای محمد که فامیلی هم نذاشتن ادعا کردن که وبلاگ مال برق ۸۹ ....

اما نظر نداشتن شماهم کلاسیا باعث این وضع میشه که وبلاگ سرد و خاموش بشه!!!

به هرحال وظیفه دونستم که از طرف بچه های کلاس و خودم وبرای ثبت تاریخی -که ممکنه وبلاگمون یه

روزی زیرخاکی شه- به  شاگرد برترای کلاس این موفقیتو تبریک بگم.

الکترونیک:                                                     قدرت:               

نفر اول:اقای حق شناس                                 نفر اول:اقای لبو حسینی

نفر دوم:اقای حسینی زند                                نفر دوم:اقای فریادیان

نفر سوم:اقای کاظمی                                    نفر سوم:اقای ابوعلی

منتظر موفقیت های بیشتر همه ی بچه های کلاس هستم.

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت 23:49  توسط راضیه احمدی | 
گنجشک به خدا گفت:لانه کوچکی داشتم   آرامگاه خستگیم  سرپناه خستگیم بود

طوفان تو آن را از من گرفت   کجای دنیای تو را گرفته بودم

خدا گفت:ماری در راه لانه ت بود و تو در خواب ناز بودی

باد را گفتم لانه ات را واژگون کند آنگاه تو از کمین مار پر گشودی!!!!!

چه بسیار بلاها که از تو به واسطه محبتم دور کردم و تو

ندانسته به دشمنیم برخاستی!

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم آذر 1390ساعت 20:3  توسط مهرنوش وفایی | 

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

...

این بود زندگی؟


حسین پناهی

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1390ساعت 18:15  توسط سلمان انفرادی | 
سلام دوباره ولی ادامه دار به همکلاسیای خوبم

ازاینکه با اسم مستعار تصمیم به گذاشتن پست گرفتیم صرفا جهت امنیت خاطر و هیجان کاره!!!

امیدوارم که دیگه به خاطر اسم نویسنده لج و لجبازی نکنیدو تو مسایل مربوط به کلاس نظر بدید!(مثلا ما همکلاسی هستیم)

-------------------------------------------------------------------------------

فقط نظر بدید:

***تعطیل کردن کلاس اندازه گیری باتمانی( ۲۵/۸/۹۰)؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آبان 1390ساعت 17:56  توسط ناشناس | 
روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و ...

محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟
تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 16:54  توسط جواد پوریان | 

در صف بهشت

در صف طولانی بهشت ،در روز قیامت یک راننده اتوبوس در جلو و یک کشیش پشت سر راننده ایستاده بودند .نوبت راننده که رسید فرشته‌ای نگاهی عمیق به کارنامه‌اش انداخت و بهش  گفت: شما بفرمائید بهشت. نوبت کشیشه که رسید فرشته نگاهی به کارنامه‌اش کرد و بی معطلی گفت: شما برید جهنم که به خدمتتون برسند. کشیشه تا اینو شنید صدای اعتراضش بلند شد که: این بی عدالتیه که این یارو ، راننده اتوبوس به بهشت بره و من‌ به جهنم. من که  تمام عمرم را تو کلیسا صرف عبادت خدا کرده‌ام.فرشته با مهربانی بهش گفت: ببین، اون یارو رانننده اتوبوس وقتی رانندگی میکرد تمام سرنشینان اتوبوس هر کاری داشتند ول میکردند فقط  دعا میکردند ولی تو ، وقتی موعظه میخوندی تمام کسانی که تو کلیسا بودند خوابشون  میگرفت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1390ساعت 16:48  توسط جواد پوریان | 

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق٬آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او

پر ز لیلا شد دل پر آه او

گفت یا رب از چه خارم کرده ای؟

بر صلیب عشق دارم کرده ای

جام لیلا را به دستم داده ای

وندر این بازی شکستم داده ای

نشتر عشقش به جانم میزنی

دردم از لیلاست٬آنم میزنی

خسته ام زین عشق٬دل خونم نکن

من که مجنونم٬تو مجنونم نکن

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو٬من نیستم

گفت ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پیدا و پنهانت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودم ونشناختی

عشق لیلا در دلت انداختم

صد قمار عشق یکجا باختم

کردمت آواره ی صحرا٬نشد

گفتم عاقل میشوی اما٬نشد

سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا بر نیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی

دیدم امشب با منی گفتم بلی

مطمئن بودم به من سر میزنی

در حریم خانه ام سر میزنی

حال٬این لیلا که خارت کرده بود

درس عشقش بی قرارت کرده بود

مرد راهش باش تا شاهت کنم

صد چو لیلا کشته در راهت کنم

مولانا

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت 13:32  توسط عرفان بهمنی | 
 
 
..........

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 9:5  توسط جواد پوریان | 
چهار تا دوست که چند سال بود همدیگه رو ندیده بودند توی یه مهمونی همدیگه رو می بینن و شروع می کنن در مورد زندگی هاشون برای همدیگه تعریف کنن....
بعد از مدتی یکی از اونا بلند میشه میره دستشویی. سه تای دیگه صحبت رو می کشونن به تعریف از فرزندانشون :
اولی: پسر من باعث افتخار و خوشحالی منه. اون توی یه کار عالی وارد شد و خیلی سریع پیشرفت کرد.
پسرم درس اقتصاد خوند و توی یه شرکت بزرگ استخدام شد و پله های ترقی رو سریع بالا رفت و حالا شده معاون رئیس و اونقدر پولدار شده که حتی برای تولد بهترین دوستش یه مرسدس بنز بهش هدیه داد
دومی: جالبه. پسر من هم مایه افتخار و سرفرازی منه. توی یه شرکت هواپیمایی مشغول به کار شد و بعد دوره خلبانی گذروند و سهامدار شرکت شد و الان اکثر سهام اون شرکت رو تصاحب کرده... پسرم اونقدر پولدار شد که برای تولد صمیمیترین دوستش یه هواپیمای خصوصی بهش هدیه داد
سومی: خیلی خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ...
اون توی بهترین دانشگاههای جهان درس خوند و یه مهندس فوق العاده شد. الان یه شرکت ساختمانی بزرگ برای خودش تاسیس کرده و میلیونر شده.. پسرم اونقدر وضعش خوبه که برای تولد بهترین دوستش یه ویلای 500 متری بهش هدیه داد
هر سه تا دوست داشتند به همدیگه تبریک می گفتند که دوست چهارم برگشت سر میز و پرسید این تبریکات به خاطر چیه؟سه تای دیگه گفتند: ما در مورد پسرهامون که باعث غرور و سربلندی ما شدن صحبت کردیم راستی تو در مورد فرزندت چی داری تعریف کنی؟چهارمی گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توی یه کلوپ مخصوص کار میکنه سه تای دیگه گفتند: اوه مایه خجالته چه افتضاحی دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضی نیستم. اون دختر منه و من دوستش دارم.... در ضمن زندگی بدی هم نداره.
اتفاقا همین دو هفته پیش به مناسبت تولدش از سه تا از صمیمی ترین دوست پسراش یه مرسدس بنز و یه هواپیمای خصوصی و یه ویلای 500 متری هدیه گرفت
نتیجه اخلاقی: همه چیز اونطوری نیست که به نظر میرسه!
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1390ساعت 9:0  توسط جواد پوریان | 
 پ نه پ 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت 14:13  توسط جواد پوریان | 
 

از کودک فال فروش پرسیدم چه میکنی ؟ گفت : به آنان که در دیروز خود مانده اند فردا را می فروشم

 

اگه یه روز چشاتو باز کردیو خودتو توی یه کوره دیدی سعی کن پخته بیرون بیایی وگرنه سوختنو همه بلدن

 

هیچکس آنقدر فقیر نیست که نتواند لبخندی را به کسی ببخشد ، و هیچ کس آنقدر ثروتمند نیست که به لبخندی نیاز نداشته باشد

 

بیاموزیم که اگر ستاره نیستیم ، ابر هم نباشیم که جلوی درخشش ستاره را بگیری

 

همه دوست دارند به بهشت بروند , اما كسی دوست ندارد بمیرد. بهشت رفتن جرأت مردن میخواهد

 

اگه یه روزی حس كردی دنیا و آدماش به تو اخم كردن ، دلیلشو تو لبهای بدون لبخند خودت جستجو كن

 

زندگی مثل دوچرخه سواری می مونه...       واسه حفظ تعادلت همیشه باید در حركت باشی

 

فهمیدم که چرا مترسک حرف نمی زند ! اگر حرف هم بزند باز هم میگویند همان جا بمان و بس !!! پس بهتر که حرف نزند!

 

تاریک ترین ساعت شب درست ساعات قبل از طلوع خورشید است. پس همیشه امید داشته باش . . .

 

  باد می وزد... میتوانی در مقابلش دیوار بسازی یا آسیابان... تصمیم با توست...

 

دوست داشتن بهترین شکل مالکیت است و مالکیت بدترین شکل دوست داشتن... 
 

 و....

بسپاریم بر سنگ مزارمان تاریخ نزنند؛ تا آیندگان ندانند بی‌عرضگانِ این برهه از تاریخ ما بوده‌ایم.




 
 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 17:17  توسط مهدی حیدری | 

نام : كمال    

كلاس :دوم دبستان    

موزو انشا : عزدواج!  


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم تیر 1390ساعت 19:55  توسط مهندس سجادحیدری | 
سلام بچه ها حالتون خوبه؟مثل اینکه نیست.!

تابستون خوش می گذره؟مثل اینکه خیلی.!

خداییش دم همتون گرم خیلی مردین خیلی تو رفاقت ودوستی ترکوندید. بابا شما دیگه کی هستین.اینقدر بامرامید دلم واسه همتون تنگ شده.

خداییش نشون دادید این همه حرف درمورد کلاس زدیم همش شعار بود.همش دروغ بود .همش الکی خودمونو گول می زدیم .باکلاسای دیگه هیچ تفاوتی نداریم. چیه مسافرتای خارج کشور نمی زاره یه یادی از هم بکنیم.

دم همتون به خصوص کسای که اون اولا یه یوزر پسورد گرفتن چندتا مطلب زدن ورفتن گرم.

به خدا یه یادی از همدیگه

 بکنید سبک نمی شید

 شخصیتتون زیر سوال نمی

 ره فقط انسانیت روبه

جاآوردید.

 

در هرصورت خیلی خیلی خیلی باحالید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 11:49  توسط عرفان بهمنی | 

شماهم سخنانی رو که از این بزرگمرد شنیدید رو تو نظرات بنویسید:


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه نهم خرداد 1390ساعت 12:10  توسط راضیه احمدی | 
 

دو عکسی که احساسات شما را برانگیخته خواهند کرد ...

 

دو عکسی که احساسات شما را برانگیخته خواهند کرد ...

بیایید تا فرصت داریم قدر دوستی ها را بیشتر بدانیم ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 11:11  توسط راضیه احمدی |